خدا خواب است
من از همسایه ی دیوار به دیوارش پرسیدم که او خواب است!
اگر باور نداری حرف این دل مرده ی خسته، صدایش کن!
تو پنداری که او بیدار می ماند ، ولی افسوس پندار تو هم خواب است.
خدا خسته ست ، خدا دلگیر و پژمرده ست.
خدا از ظلم آدم بر زمان غمگین و افسرده ست.
خدا دیگر نمی بیند من و ما را.
خدا خواب است و می بیند رویای دو فردا را.
خدا خوابیده و خوابش چه سنگین است.
خدا خوابیده و دلها چه سنگین است.
خدا خواب است تا شاید به شرم آید دل مردم!
خدا خواب است تا شاید ببالد خوشه ی گندم!
خدا دیگر نمی خواهد ببیند گریه را ، غم را.
خدا دیگر نمی خواهد ببیند فقر را ، کم را.
خدا دیگر نمی خندد ، خدا خواب است.
خدا دیگر نمی بیند که دریایش چه بی آب است.
خدا دیگر اسیری را نمی بیند.
خدا از خواب خود گل هم نمی چیند.
خدا در ارگ خود آسوده در خواب است ـ
یکی اینجا ز ظلم و جور و بی رحمی چه بی تاب است.
خدا آسوده خفتست خواب می بیند.
یکی اینجا نمی خوابد، ز چشمش اشک می چیند.
خدا برخیز خدا پاشو....
خدا یک لحظه با ما شو....
خدایا لحظه ای بیداری هم بد نیست
خدایا در دلم جاشو.
نگو تا کی به خواب هستی.
بگو بیدار و سر مستی.
بگو با ما ز رویایت.
چه دیدی ؟ فکر فردایت ؟
بگو این ظلمها تا کی ؟
بگو تا کی ؟
بگو تا کی ؟
بگو بشکن سکوتت را.
بگو راز وجودت را.
بگو حرفی بزن واکن دهانت را.
بگو چیزی بگو دیدی جهانت را؟
بگو حرفی بزن خاموش منشین باز.
بگو با من چه دیدی ای خدای ناز ؟
خدا حرفی بزن، کاری بکن، جانم به لب آمد
خدا بیدار شو ، بیدار شو ، جانم به تب آمد.
خدا بیدار شو، بیدار شو ، بشنو صدایم را
خدا بیدار شو ، بیدار شو ، بشنو ندایم را
خدا پاشو ، خدا پاشو ......................
نه انگاری تو خواب خویش را یکدم نیازاری
همان بهتر بخوابی و مرا تنها بگذاری!
خداوندا ببخش بر من که من شرمنده و خوارم ،
اگر بیدار بودی تو ، دگر جرات نمی کردم که پشتت صفحه بگذارم

این شعر قشنگ و دوست خوبمون مهران واسمون فرستاده!
مر۵+۲۵ مهران جان!